#چشمان_سگ_دارش_پارت_222


ماکان که داغ دلش تازه شده بود ، دستش را مشت کردو چندین بار به دیوار کوبید فریاد میکشید‌ اسم پناه را بر زبان می آورد،خون بود که از دستش

میچکید ،رمق از پاهایش رفت ،دیگر فریاد نمیکشید،به دیوار تکیه زد ،سر خورد و افتاد...سرش را در دست گرفت و بی صدا اشک ریخت ،این چهار ماه

برایش چهارسال گذشت...هرشب میمرد ،زجر میکشید ،داغ میشد قلبش از تصور اینکه پناه شبش را کنار یاشار صبح میکند ...هنوز اورا عشق خود

میدانست ،عشقی که توسط یاشار دزدیده شده بود...

باهر زحمتی که بود برخاست با پارچه ای دستش را بست تا خون ریزی قطع شود ،به سمت باری که انتهای سالن بود رفت ،شیشه ای برداشت بدون اینکه

بفهمد چه میخورد و درجه ی مستیش چقدر است یک نفس لاجرعه سرکشید ،تنها چیزی که آرامش میکرد همین شیشه و مایع درونش بود...مشروب

خوردن ها و پشت هم سیگار باسیگارروشن کردن ها ،ضعیفش کرده بود ،نه دیگر میتوانست درست و حسابی غذابخورد نه جان تکان خوردن داشت...

صدای زنگ در به گوشش خورد تلو تلو خوران به سمتش رفت در را باز کرد ،خوب نمیدید،چشمانش را روی هم گذاشت تا تاریش بهتر شود...

ناگهان سیخ ایستاد و گفت:«بالاخره اومدی ؟!بیا ،بیا تو »

دستان سوگل را گرفت و به داخل کشاند، شیشه را روی میز گذاشت ،سرش گیج میرفت ،کمی گیجگاهش را فشار داد،دوباره به سمت سوگل برگشت

،دستش را روی گونه ی او کشید ،چشمانش خمار خمار بود ،حالش دست خودش نبود ،با ناتوانی به حرف آمدو گفت:«چهارماهه منتظرم بیای...چهار ماه

عذاب کشیدم عشقم ،چطور دلت اومد اینکارو باهام کنی؟! چطور ولم کردی پناه ؟!»


romangram.com | @romangram_com