#چشمان_سگ_دارش_پارت_221
ماکان اخم هایش را درهم کشید و گفت:«بگیریم نه...بگیرم، پای منو وسط نکش»
_«چرالج میکنی ماکان؟من بهت نیاز دارم»
«بیخود نیاز داری داداش ،من حاضر نیستم حتی واسه یه لحظه ام بااین مرتیکه چشم تو چشم شم ،از خونه بیرون نمیزنم که مبادا اتفاقی چشمم بهش
بیوفته،اونوقت ازم میخوای بیام بشیم پشت میز مذاکره باهاش...نه داداش این یکی رو قلم بکش »
_«اونی که حریف زبونش میشه تویی ماکان، من عصبیم نمیتونم خودمو کنترل کنم ،میزنم همه چیو خراب تر میکنم »
«چی باعث شده فکر کنی من باهاش آبم تویه جوب میره؟!»
پرهام دستش را تکان دادو گفت:«ببین ماکان جریان پناه دیگه تموم شده..»
ماکان خشمگین شد،فریاد زدهرچه روی میز بود را بایک حرکت بر زمین ریخت
صوتش از شدت خشم سرخ شده بود ، باهمان فریاد رو به پرهام گفت:«خفه شو پرهام...واسه من هیچی تموم نشده ،هیچی! اگه میبینی زنده امو نفس
میکشم ،فقط بخاطر اینه که میدونم پناه من ،رو همین زمینه ،زنده اس و داره زندگی میکنه...اگه غیراز این بود یه لحظه ام معطل نمیکردم ،خرجش فقط
یه تیغ و یه رگ ناقابل...میفهمی یا بفهمونم بهت»
پرهام که متعجب بود از رفتارهای دیوانه گونه ی ماکان آهسته گفت:«باشه باشه آروم باش...اصلا اشتباه کردم اومدم »
این را گفت و به سرعت از خانه خارج شد...
romangram.com | @romangram_com