#چشمان_سگ_دارش_پارت_220


ماکان پوزخندی زد دستش را درون جیب شلوارش فرو کردو گفت:«یه چیزی تو همین مایه ها!!»

به سمت آشپزخانه رفت و گفت:«چایی میخوری؟!»

پرهام لباسهای ماکان را از روی مبل برداشت و روی میز انداخت ،نشست و گفت:«چیزی نمیخورم ،بیا بشین کارت دارم»

ماکان بدون توجه به حرف پرهام ،چای ساز را روشن کردواز آشپزخانه بیرون رفت و روی مبل پراز لباس و خرت و پرت نشست...

پرهام با همان اخم سری تکان دادو گفت:« چیکار کردی با خودت دیوانه، این چه سرو ریختیه...توکه انقدر شلخته نبودی!»

ماکان با بی حوصلگی گفت:«بیخیال پرهام حوصله ی نصیحت شنیدن ندارم کارتو بگو»

پرهام نفس پر حرصش را بیرون فرستاد و گفت:«به کمکت نیاز دارم »

ماکان یک ابرویش را بالا انداخت و گفت:«چیشده؟!»

_«این پسره یاشار باز موی دماغ شده ،هرچی رِشتَم داره پنبه میکنه...دیروز شجاعی رو فرستاده که بهم خبر بده پروژه رو متوقف کنم وإلا خودش دست

بکار میشه »

ماکان که به هیچ وجه دل خوشی از یاشار نداشت گفت:«گمشو پاشو برو بیرون ؛رو کمک منم حساب نکن ،از دست من کاری برنمیاد»

پرهام که میدانست بدون ماکان حریف یاشار نمیشود ،به جلو خم شدو گفت:«مسخره بازی درنیار پسر ،باید جلوشو بگیریم »


romangram.com | @romangram_com