#چشمان_سگ_دارش_پارت_219
بدون که تا چند روزه دیگه زنمواز این خونه میبرم، دلم نمیخواد تنش داشته باشه و اذیت شه»
این را گفت و از در خارج شد...
آب پاکی را روی دست مادرش ریخت.
******
(ماکان)
پاروی پا انداخته بودوبه سقف زُل زده و سیگار را با سیگار روشن میکرد ،دیگرازآن ماکان سرحال و شوخ خبری نبود ،از خانه بیرون نمی رفت مگر برای
احتیاج...
حلقه ای که پناه باخشم آن را به سینه اش کوبیده بود را از جیبش بیرون کشید و نگاهی پر از درد و حسرت به آن انداخت....درحال خودش بود که زنگ
خانه بصدا در آمد ،بی رمق بود حال خودش را هم نداشت ،حلقه را دوباره در جیبش گذاشت...بی حوصله از جا بلند شد دو دکمه ی پایین پیراهنش
رابست ،به سمت در رفت و بازش کرد ،مقابلش پرهام شیک و اتو کشیده ایستاده و سرتاپایش را از نظر میگذراند...
پوزخندی زدو گفت:«به پسر عموی گرام...منور کردین کلبه ی درویشی رو...»
پرهام اخمی کرد سری به علامت تاسف برای ماکان تکان داد ،از کنارش گذاشت و وارد خانه شد ،لحظه ای ایستاد و با بهت یه خانه نگاه کرد ،برگشت و رو
به ماکان گفت:«چه خبره اینجا پسر ؟ بمب ترکیده ؟!»
romangram.com | @romangram_com