#چشمان_سگ_دارش_پارت_218


اینبار پناه جلو آمدو سیلی محکمی نثار صورت یاسمین کردو با خشم گفت:« به تو هیچ ربطی نداره که من میتونم براش بچه بیارم یا نه....اما اینو خوب تو

گوشات فرو کن بایداز رو جنازه ی من رد بشی تا بتونی یاشارو مال خودت کنی، چشماتو از کاسه بیرون میکشم اگه یبار دیگه ببینم هرز میپره و دنبال

شوهر منه»

این را گفت،دست یاشار را گرفت و به سمت اتاق برد و در را محکم بهم کوبید ،یاسمین با چشمانی اشکی به سمت طبقه پایین رفت...یگانه از بهت که

درآمد خندید تقه ای به در زد بدون اینکه در را باز کندبا صدای بلند گفت :«دمت گرم زن داداش،خوب دمشو قیچی کردی »

*******

یاشار با بی حوصلگی از اتاق بیرون رفت باید آب و هوایی عوض میکرد ،همینطور بیخیال به سمت حیاط میرفت که با صدای مادرش ایستاد،چشمانش را

بست و لبهایش را بهم فشرد:«اینایی که شنیدم راسته یاشار؟! زنت نمیتونه بچه بیاره؟!»

بدون اینکه برگردد پاسخ مادرش را داد:«بس کن مادر ،اصلا وقت خوبی برای بحث و جدال نیست »

_«بحث چیه پسر ؟! میخوام بدونم میتونم بچه ی تورو ببینم یانه؟! »

برگشت و چشم در چشم مادرش محکم و قاطع گفت:«باشه میخوای بدونی ؟!پس گوش کن مطمعنا خبر نگارت کم کاری کرده و خوب به گوشت

نرسونده، کامل و دقیقش رو از خودم بشنو...من و زنم باهم نمیتونیم بچه دار شیم اما به تنهایی مشکلی نداریم...میدونم این بهانه ی خوبیه برات ،اما اینم


romangram.com | @romangram_com