#چشمان_سگ_دارش_پارت_217
بود...
یاشار حلقه ی دستانش را دور کمر همسرش تنگ تر کردو سرش را بوسید...وگفت:«بهت قول داده بودم خوشبختت کنم ،اما از وقتی پا گذاشتی تواین
خونه فقط عذاب کشیدی ،منو ببخش پناه»
_«همینکه تورو دارم خوشبختم»
صدای دادو بیداد های یگانه از پشت همین در را شنیدند از هم جدا شدندو به سمت در رفتند ،یاشار در را باز کرد ،یگانه و یاسمین مثل دو ماده ببر زخمی
به یکدیگر نگاه میکردند...
یاشار اخم هایش را در هم کشید و گفت:«چه خبره اینجا؟!»
یگانه به سمت برادرش نگاه کردو گفت:«این فضول خانم ،فالگوش مونده بود ،دم اتاقتون...آخه دختره ی فیک چرا شرم نمیکنی ؟! منکه میدونم هنوز
چشمت دنبال داداشمه ،اما کور خوندی ،اینو بدون که داداشم یه تار موی گندیده ی زن داداشمو به صدتا مثل تو نمیده »
یاشار نگاهی به پناه انداخت ،لبخندی روی لب هردویشان نشست از دفاع کردن یگانه..یاشار برگشت با اخم به یاسمین نگاه کردو گفت:«واقعا خجالت داره
،نمیدونم چی باید بگم...فقط چون حکمت حکم مهمونه تو این خونه ،احترامتو نگه داشتم...یگانه توام شلوغ بازی در نیار بسه»
این را گفت خواست عقب گرد کند و به همراه پناه به اتاق بازگردد که با لحن پراز حسادت و خشم یاسمین هر دو میخکوب شدند:«لیاقتت همین زنیکه
ی نازاست...منو بگو خودمو به آب و آتیش زدم تا تورو مال خودم کنم ،ولی حالا میفهمم ارزشت خیلی کمتر از این حرفهاست...»
romangram.com | @romangram_com