#چشمان_سگ_دارش_پارت_216


پناه آهی کشیدو گفت:« چطور؟!کاری از دستت برمیاد مگه؟! نشنیدی دکتر چی گفت؟!»

اینبار یاشار با غیض گفت :«دکتر مگه خداست؟! حالا یه زری زد»

پناه که متعجب بود از این تغییر رفتار سریع عکس العمل نشان دادو دست یاشار را گرفت و گفت:«چت شد یهو؟!»

یاشار پوفی کردو گفت:«ببخشید دست خودم نبود»

پناه سر به زیر انداخت و با ناراحتی گفت:«یاشار من...من میدونم که تو چقدر بچه دوست داری...دکتر گفت که ما باهم نمیتونیم بچه دار شیم اما به

تنهایی مشکلی نداریم...ببین خودم هیچی اما دلم نمیخواد تو حسرت بکشی...من راضیم که تو...»

یاشار با عصبانیت بلند شد ،دست پناه را گرفت و بلندش کرد با حرص غرید :«چی داری میگی؟! اصلا میفهمی ؟! خوب گوشاتو باز کن پناه...من...از

دستت...نمیدم...اینو تو اون ذهنت حک کن ،راحت بدستت نیاوردم که حالا بخاطر همچین موضوع مسخره ای ازت بگذرم و برم سراغ یکی دیگه»

این همه سخاوت ،این همه عشق و دوست داشتن...پناه چطور میتوانست جبران کند این لطف هارا...باز یاشار شرمنده اش کرده بود ،باز انتخاب اول و اخر

یاشار پناه بودو بس...

خود را در آغوش یاشار انداخت دستانش را دور گردن مرد زندگی اش حلقه کردو بوسه ای روی گردنش نشاند...

دوستش داشت حالا این مرد شده بود تمام هستی اش ،تمام امیدش، دنیا با تمام ناملایمات و سختی هایش هدیه ی خوبی به این دختر رنج دیده داده


romangram.com | @romangram_com