#چشمان_سگ_دارش_پارت_215

یاشار چند قدم به جلو برداشت و نزدیکش شدو گفت:« برای اولین و آخرین بار دارم بهت میگم حد خودتو بدون سرت تو کار خودت باشه »

اینبار مادرش روبه یاشار گفت :« زشته پسر این چه طرز صحبت با مهمونه»

یاشار پوزخندی زدو گفت:«والا ایشون که تازگیا صاحب خونه شدن مادر من مهمون کجا بود»

این را گفت و بدون توجه به خشم خاله و خواهرزاده و خوشحالی خواهرش و صورت درهم پدرش به سمت اتاق خوابشان رفت باید میرفت و همسرش را

آرام میکرد..

در را باز کردو وارد شد پناه گوشه ای از تخت نشسته بود،سر روی زانو گذاشته و گریه میکرد بی صدا...

یاشار کنارش نشست سرش را بلند کرد ،پناه با چشمانی قرمز و پُف کرده نگاهش کرد نگاهی مظلومانه که قلب یاشار را ریش میکرد و میلرزاند..

«آروم باش خانومم ،هنوز که اتفاقی نیوفتاده»

پناه باز گریه اش اوج گرفت با صدای گرفته ای گفت:«چرا انقدر خونسردی یاشار ؟چطور میگی اتفاقی نیوفتاده ؟!»

یاشار دستش را روی گونه های پناه کشید و اشک هایش را پاک کردو گفت:«حیف این چشمها نیست که این بلا رو سرشون آوردی؟! نه هیچ اتفاقی

نیوفتاده پناه...هزاران بار بهت گفتم تنها کس و تنها چیزی که تو این دنیا برام مهمه فقط تویی...میفهمی فقط تو»

پناه که حالا کمی آرام شده بود ،با صدایی پر بغض گفت:«من نمیتونم با این قضیه کنار بیام یاشار...خیلی سخته»

یاشار با دو انگشت گونه اش را نوازش کردو گفت:«هرکاری لازم باشه انجام میدم...ناامید نباش ،نمیزارم حسرت بکشی»

romangram.com | @romangram_com