#چشمان_سگ_دارش_پارت_214


سربلند کردو گفت:«زود نیس به نظر من»

یاشار سری تکان داد،جدی شدو گفت:«باشه عزیزم ،با اینکه دلم نمیخواد به این زودی ها بارداربشی و اذیت شدنات رو ببینم ،اما حرفی ندارم ،ولی قبل از

هرچیزی باید بریم دکتر ،دلم میخواد قبل از بارداری زیر نظر پزشک باشی تا موقع زایمانت ،میدونی که تواین دنیا تو بیشتر از هرکس و هرچیزی برام

ارزش داری »

پناه لبخندی زدو به نشانه ی تشکر گونه ی همسرش را بوسید ،حالا میفهمید که دوست داشتن از عشق برتر است...

******

با گریه از ماشین پیاده شد وبدون توجه به اهالی خانه با دو خود را به اتاقش رساند ،یگانه و پدرو مادرش به همراه یاسمین با تعجب به این حال پناه نگاه

میکردند ،دقایقی بعد یاشار با حالی آشفته و شانه هایی افتاده وارد خانه شد ،سلامی کوتاه گفت و به سمت اتاق رفت ،قبل از اینکه از پله ها بالا برود

مادرش گفت:«چیشده یاشار ؟این دختر چرا گریه میکرد؟! »

یاسمین پوزخندی زدو قبل از اینکه یاشار زبان باز کند گفت:« زن و شوهرن دیگه خاله جون لابد دعواشون شده»

یاشار با خشم نگاهش کرد برای اولین بار با صدای بلند روبه این دختر پرچانه و فضول گفت:«بهت یاد ندادن تو زندگی خصوصی دیگران دخالت نکنی؟!»

یاسمین اخمی کردوگفت:«واا مگه چی گفتم؟!»


romangram.com | @romangram_com