#چشمان_سگ_دارش_پارت_213
این دختر میزد...
********
«یاشار؟!»
_«جانم خانومم»
«من بچه میخوام»
یاشار برگشت و با تعجب به پناه خیره شد ،عینک طبی اش را روی کتابش گذاشت از پشت میز بلند شد،روی تخت کنارپناه نشست ،انگشت اشاره اش را
روی بینی پناه زدو گفت:«تو خودت هنوز بچه ای جوجه »
پناه لب ورچید و با ناز گفت:«خب دلم بچه میخواد دیگه »
یاشار که ذوق میکرد از دیدن ناز و اداهای شریک زندگی اش ،با خنده گفت:«باشه جوجه ی من میخرم برات »
پناه بالشت کنار دستش را برداشت و بر سر یاشار کوبید و گفت:« دارم جدی باهات حرف میزنم...اَی بابا»
یاشار دستی به سرش کشید وگفت:« من به قربون اَی بابا گفتنات،دست بزنم که پیدا کردی....چشم خانوم ،هرچی شما بگی...اما همش چهار ماه از
ازدواجمون گذشته ها ،زود نیس؟!»
پناه سربه زیر انداخت ،در دل گفت «به مامان جونت بگو که صبح تا شب یه بند میگه نوه میخوام »
romangram.com | @romangram_com