#چشمان_سگ_دارش_پارت_212


مه دخت خانم نگاهی به پناه و یاشار که گوشه ای ساکت ایستاده بودند انداخت ،دوباره رو به یگانه باخشم گفت:«آفرین خوب از برادرت یاد گرفتی اینکه

توروی من بایستی و بگی مسبب بدبختیت منم»

یاشار که میدانست این داستان ادامه دارد و سر آخر تمام کاسه کوزه ها بر سر پناه بیچاره خالی میشود ،دستش را گرفت و به سمت اتاق شان کشاند...

مه دخت خانم با صدای بلندی گفت:«کجا شازده ،بمون تحویل بگیر خواهرتو، دست پرورده ی خودته، انقدر لی لی به لالاش گذاشتی سر آخر شد این»

یاشار نفسش را فوت کرد ،به پناه اشاره کرد تا به اتاق برود ،پناه مکثی کرد و بعد گفت:«باشه من میرم...یاشار بحث نکنیا...زود بیا بالا»

یاشار چشمی گفت و به سمت مادرش برگشت ،نزدیکش شدو آرام طوری که پناه صدایش را نشنود گفت:«یگانه رو بهانه نکن مادر من ،منکه میدونم سر

آخر میخوای عروستو چماق کنی و بکوبی فرق سر پسرت، اما قبل از هرچیزی بزارین تکلیف همه چیز و روشن کنم...من اگه میدونستم اصرارت برای

آوردن پناه تو این خونه برای اینه که بچزونیش و اذیتش کنی هیچوقت زنمو برای زندگی تو این خونه نمیاوردم....پشیمونم نکن مادر ،کاری نکن که پشت

پا بزنم به همه چیو یه جوری برم که اثری از آثارم نباشه...تا به این سن که رسیدم همیشه سعی کردم احترامت رو نگه دارم ،اما خودت نمیزاری ...

نمیخوای...»

حرفهایش که تمام شد عقب گردکردو از پله ها بالا رفت...مه دخت خانم با اخم و در سکوت به مسیر رفتنش نگاه کرد ،هیچوقت انتظار نداشت یاشار حرف

از نیست شدن و رفتن بزند...پس زیاده روی کرده است ،باید کمی مدارا میکرد ،اما نمیتوانست به پناه نگاه کند و حرفی نزند،باید نیشش را یک جوری به


romangram.com | @romangram_com