#چشمان_سگ_دارش_پارت_211

پناه فاصله گرفت به یاشار نگاه کرد،بی مقدمه روی پنجه ی پا ایستاد ،بوسه ای روی لبهای کشیده و مردانه ی یاشار نشاند...با این کار تمام غرایز مردانه

ی خفته ی یاشار رابیدار کرد ،دیگر این پسر توان فرو خوردنش را نداشت یک ماه تحمل کرد ،هرشب این دختر را درآغوش داشت اما نمیتوانست دست از

پا خطا کند ،ولی حالا فرق میکرد پناه با این بوسه اجازه اش را صادر کرده بود...با بوسه ای طولانی رو لبهای پناه پاسخ آن بوسه ی کوتاه را داد ،پناه را

درآغوش کشید از زمین بلند کردو روی تخت خواباند ،کراواتش را از گردن بازکرد ،گرمش شده بود ،عطش چشیدن معشوق امانش را بریده بود...

نفس نفس میزد تحمل نداشت ،صبرش لبریز شده بود ،لب باز کردو گفت:«اجازه میدی...»

پناه انگشت اشاره اش را روی لبهای یاشار گذاشت ،لبخندی زد و گفت :«نیازی به اجازه نیست »

*****

یگانه با عصبانیت فریاد کشید :«بسه دیگه مامان تمومش کن »

مادرش با عصبانیت از جایش بلند شدو گفت :«دختره ی خیره سر حالا کارت به جایی رسیده که صدا تو برای مادرت میبری بالا ؟!»

نگاهی به اردشیر خان انداخت و ادامه داد:«بفرما تحویل بگیر ،دوبار طرفداریشونو کردی ،حالا درسته دارن منو قورت میدن،همش تقصیر توعه»

اردشیر خان بلند شدآرام بود مثل همیشه،روبه همسرش گفت:«خانم نمیخواد زور که نیست ،دخترم توام کار درستی نکردی صدا تو بردی بالا »

یگانه گریه کنان در آغوش پدرش جای گرفت و هق هق زدو گفت:«بابا تورو خدا شما یه چیزی بگو ،من نمیخوام دوباره ازدواج کنم ،چرا مامان دست از

سر من برنمیداره ؟! یکبار بدبختم کرد بسه دیگه تحملشو ندارم »

romangram.com | @romangram_com