#چشمان_سگ_دارش_پارت_210
شده بود این دختر از بس مادرش عذاب میداد او را...
فارغ از تمام این فکرها اورابیشتربه خود فشرد و بوسه ای روی موهایش نشاند...باهم به سمت اتاقشان رفتند ،مه دخت خانم نگاه کینه توزانه اش را به این
دختر دوخت...خیال میکرد باورودش به این خانه یاشار را از او گرفته...یاشار دیگر آن پسر حرف گوش کن و مطیع نبود ،حالا به راحتی رودر روی مادرش
می ایستاد.
*****
یاشار در راپشت سر خود بست و فقط نگاهش کرد پناه که رودر رویش ایستاده بود نیم نگاهی به سرتاپای خود انداخت و گفت:«چیزی شده؟!چرا اینطوری
نگام میکنی؟!»
یاشار تکیه اش را از در گرفت به سمتش رفت بازوهای پناه را در دست گرفت و گفت:«آفتاب از کدوم طرف در اومده خانوم مهربون شدن؟!»
پناه لبخند دلفریبی زد ،سرش را زیر انداخت و گفت:«تو این مدت عذاب کشیدناتو دیدم ،اینکه فقط میخواستی به قولت عمل کنی ،بهم محبت میکردی
اما انتظار جبران نداشتی ،تو این مدت خیلی به رابطمون فکر کردم یاشار ، حالا میتونم به جرعت بگم که....که دوستت دارم...»
یاشار پناه را در آغوش کشید وبه خود فشرد ،چقدر انتظار کشیده بود تا این جمله را از زبان این دختر بشنود...سرش را بوسیدو گفت:«ادامه نده خوشگلم
،میتونم از نگات به صداقت حرفت پی ببرم...تا آخر عمرم منتظر می موندم وبه قولم پایبند بودم...»
romangram.com | @romangram_com