#چشمان_سگ_دارش_پارت_209

،مه دخت خانم فنجان چایش را روی میز گذاشت و گفت:«بشین»

پناه نشست ،تعجب کرد تا به امروز انقدر آرام ندیده بود این زن را...میدانست آرامش قبل از طوفان است....

مه دخت خانم بی مقدمه گفت:«یک ماهه که ازدواج کردین ،دیگه باید کم کم دست به کار بشین ،سن پسرم داره بالا میره ،پدرشدن براش سخت میشه

،باید به فکر بچه باشین داره دیر میشه»

پناه با چشمان گشاد شده از تعجب نگاهش کرد ،میدانست این حرفها بهانه است ،یاشار سی سال سن داشت ،هنوز یک ماه از ازدواجشان میگذشت ،پس

این زن از کدام دیر شدن حرف میزد؟!

از طرفی پناه ویاشار هنوز رابطه ی جدی باهم نداشتند ،رابطه شان در حد بوسه و آغوش بود نه چیز دیگری...

باز زبانش قفل شد ،نتوانست چیزی بگوید ،بغض داشت...چرا این زن انقدر بااو دشمن بود؟! او که هر کاری میکرد تا توجهش را جلب کند...چرا آزارش

میداد، میدانست حتما از راز پسر و عروسش باخبر شده که این موضوع را پیش کشیده ،در همین حین ماشین یاشار وارد شد، پناه بدون توجه به حرفهای

مه دخت خانم«ببخشیدی »گفت با دو خود را به حیاط رساند...

یاشار با تعجب از ماشین پیاده شد تا به آن روز پناه به استقبالش نرفته بود ،گاهی سرد بود و گاهی عادی ،گرمایی از سوی این دختر حس نکرده بود

،عینک آفتابی اش را از روی چشم برداشت ،پناه با دو خود را در آغوش یاشار انداخت و گفت:«سلام،خسته نباشی عزیزم»

یاشار بی حرکت ایستاده بود باورش نمیشد این همان پناه دیروزی باشد ،همانی که ساکت گوشه ای مینشست و چیزی نمیگفت...در این خانه افسرده

romangram.com | @romangram_com