#چشمان_سگ_دارش_پارت_208
حسرتش میگفت ،اینکه دوست داشت خواهر زاده اش عروسش شود..
همه از دست کارهایش عاصی شده بودند...اردشیر خان که فقط سکوت میکرد و ترجیح میداد دخالت نکند،مواقعی که یاشار در خانه نبود یگانه پشتیبان
این دختر بود ،اما باز حریف مادرش نمیشد...
فقط در زمانی که یاشار خانه بود کمی آرامش داشت ،اما گاهی مادرش مراعات یاشار را هم نمیکرد...
پناه گوشه گیر و کم حرف شده بود
یک ماه از ازدواج شان میگذشت ،حالا کم کم مهر یاشار در دل پناه نشسته بود،تصمیم گرفت همه چیزرا از نو شروع کند،بس بود گوشه گیری و دوری
کردن ...هنوز حرفهای عین زهر مادر شوهرش که چند روز پیش درست جلوی خود پناه با یاشار بحث کردرا بیاد داشت،یاشار از او میخواست که دست از
لجاجت و دشمنی بردارد اما مه دخت خانم درپاسخش و گفت:«من دلم میخواست عروسم یه اصیل زاده باشه نه یه بی اصل و نصب غربتی که نمیدونم ننه
باباش کین؟! »
دیگر نتوانست خود راکنترل کند ،گریه کنان به سمت اتاق شان دوید و تا خود صبح گریه کرد ،حتی یاشار هم از هیچ طریقی نمیتوانست آرامش کند
*******
یاشار طبق معمول سرکار بود ،پناه روی مبل نشسته و خود را با تلویزیون مشغول کرده بود که مه دخت خانم ،صدایش زد ،بلند شدو به سمت تراس رفت
romangram.com | @romangram_com