#چشمان_سگ_دارش_پارت_207

یاشار با اخم به مادرش نگاه کردو گفت:«مادر بزارین چند روز از زندگی مشترک مون بگذره بعد این سوال و بپرسین»

مه دخت خانم پوزخندی زدو گفت:«منظورم به دیشبه پسرجان ،راضیت کرده یا نه؟!»

پناه که با بیخیالی به سمت آشپزخانه میرفت،با شنیدن این حرف از حرکت ایستاد...در دید آنها نبود...

یاشار با اخم به مادرش نگاه کرد ،تکه نانی که در دستش بود را روی میز انداخت و روبه مادرش گفت:«این چه سوالیه مامان؟! معلومه که راضیم... »

مادرش با تشر گفت:«حالا چرا اخم و تخم میکنی برای من پسر ؟! این رسم خانوادگیمونه ،من باید مطمعن بشم که عروسم از پس نیاز پسرم برمیاد

یانه؟»

«که چی بشه؟! مادر من شما تحصیل کرده این ،این حرفها بعیده از شما...درست نیست جلوی پدرم از من میپرسید که از زنم راضی هستم یانه »

بعد نگاهی به پدرش انداخت ،اردشیر خان سر به زیر انداخته بودو با لیوان چایش درگیر...

پناه برگشت و به اتاق رفت ،تازه اول ماجرا بود این زن نمیگذاشت آب خوش از گلویش پایین برود ، دلش برای یاشار میسوخت از طرفی میخواست پناه را

راضی نگه دارد از طرف دیگر باید طعنه های مادرش را

تحمل میکرد...

******

روزها از پی هم میگذشت ،مه دخت خانم از همان روز اول با این دختر سر ناسازگاری گذاشت ،به یاشار طعنه میزد ،یاسمین را به این خانه می آوردو از

romangram.com | @romangram_com