#چشمان_سگ_دارش_پارت_206


پناه سعی داشت بدون اینکه بیدارش کند ،از تخت پایین برود...

آهسته دست یاشار را از دورش برداشت وروی تخت گذاشت خواست بلند شود که مچ دستش گرفته و کشیده شد ،دوباره در آغوش یاشار جای گرفت

،حالا چشمانش باز بودو با لبخند به پناه نگاه میکرد ،پناه آرام گفت :«ببخشید بیدارت کردم؟!»

یاشار موهای مشکی رنگ پناه را از روی صورتش کنار زدو گفت:«بیدار بودم خوشگله؛هیچ میدونی من الان باید تو دانشگاه و پیش دانشجوهام باشم؟!»

پناه چشمانش را درشت کرد و گفت:«عه پَ چرا خوابیدی پاشو دیگه »

یاشار طاق باز خوابید و گفت :«ترجیح میدم امروز پیش خانومم باشم تا پیش دانشجوها»

پناه اخمی کرد گفت:«عه نه بابا،اون موقع که من دانشجوت بودم پوستمونو میکندی یه روزم غیبت نداشتی ،یالا پاشو ببینم »

با بالشت به جان یاشار افتاده بود ،یاشار دستانش را محافظ خود قرار داد،هر دو ازشدت خنده سرخ شده بودند تا اینکه یاشار دستان پناه را گرفت

وگفت:«باشه...باشه تسلیم ،الان میرم »

*****

یاشار پشت میز صبحانه به همراه خانواده اش نشسته بود ،پناه هنوز به آنها ملحق نشده بود ،مه دخت خانم جدی رو به یاشار گفت:«از زنت راضی

هستی؟!»


romangram.com | @romangram_com