#چشمان_سگ_دارش_پارت_205
نکردم »
پناه لبخندی زدو سریع رفت و گوشه ی تخت دراز کشید ،یاشار هم در گوشه ی دیگر نشست و نگاهش کرد ،بعد دراز کشید ،پناه پشت به او خوابیده
بود،یاشار هی این پهلو آن پهلو میشد اما خوابش نمی برد ، نفس عمیقی کشیدو آهسته گفت:«پناه بیداری؟!»
پناه پاسخش را با لحنی آرام داد:«جانم ؟! بیدارم ،چیزی میخوای ؟!»
یاشار مکثی کردو گفت:«آره اینجوری نمیتونم بخوابم یه دقیقه برگرد کارت دارم»
پناه برگشت و نگاهش کرد یاشار نیم خیز شدو آرنجش را تکیه گاه خود قرار داد دستی به پشت گردنش کشید وگفت:«بهت قول دادم تا وقتی بهم حسی
پیدا نکردی کاری نکنم ،هنوزم رو حرفم هستم ،گرچه خیلی برام سخته،اما...اما حداقل بزار بغلت کنم ،کنارم باشی و نتونم لمست کنم سخت ترین کار
دنیاست ،نمیشه نمیتونم پناه»
پناه حلقه ای اشک در چشمانش نشست، به یاشار حق میداد، او از حق مردانگی اش گذشته بود...
خود را جلو کشید و به سمت یاشار رفت ،یاشار دستانش را باز کردو پناه را درآغوش کشید ،بوسه ای روی موهایش نشاندو گفت:«ممنونم،همینم برام یه
دنیاست »
******
چشمانش را باز کرد سرش روی بازوی یاشار بود ،یاشار دست دیگرش را روی پناه گذاشته و حلقه ی آغوشش را تنگ کرده بود...آرام نفس میکشید...
romangram.com | @romangram_com