#چشمان_سگ_دارش_پارت_204


در اتاق به صدا در آمد،تکانی خورد اما برنگشت...یاشار لباسش را تعویض کردو روی کاناپه ای که کنج دیوار بود دراز کشید ،مچ دستش را روی پیشانی

گذاشت و چشم هایش را بست...

پناه از جا برخاست و نگاهش کرد ،لحظه ای دلش سوخت برای مظلومیت این پسر ،چه گناهی کرده بود که باید عاشق پناه میشد ،دختری که عاشق کس

دیگری بود...از حقش گذشت تا پناه نرنجد و احساس ناراحتی نکند در این خانه...

از تخت پایین آمدو به سمتش رفت مردد بود برای کاری که میخواست انجام دهد دل را به دریا زدو ،آرام شانه اش را گرفت و تکانش داد،یاشار آهسته

چشمانش را باز کرد ،چه غمی داشت نگاهش...پناه شمرده گفت:«اینجا نخواب ،کمرت درد میگیره بیا رو تخت»

یاشار با لحنی سرد گفت:«راحتم برو بخواب خسته ای»

پناه صاف ایستاد و گفت:«من ناراحتم ،میگم بیا رو تخت »

یاشار سرجایش نشست ،لبخند کجی زدو گفت:«مطمعنی روی تخت بخوابم ناراحت نمیشی ؟!»

پناه بدون توجه به طعنه ی یاشار ،دستش را گرفت و به سمت تخت کشاند و گفت:«تخت به این بزرگی ،یه گوشه اش تو بخواب ،یه گوشه اش من ،

اینجوری هردومون راحت میخوابیم»

یاشار از لحن سرخوش و دخترانه ی این دختر قند در دلش آب شد ،گونه اش را کشید وگفت:«باشه ،حالا برو تو حوضه استحفاظی خودت تا تصرفش


romangram.com | @romangram_com