#چشمان_سگ_دارش_پارت_203

بلند شدو نشست رو به سوگل دستوری گفت:«همین الان آژانس میگیری میری خونه ،فهمیدی؟!»

_«اما...»

«اما و کوفت...یالا پاشو»

_«تا حالت بهتر نشه نمیرم»

«تو بیخود میکنی، میگم پاشو...من حالم خوبه میبینی که »

سوگل با تردید بلند شدو به سمت در رفت که دوباره صدای ماکان را شنید :«گفتم آژانس! از روی اُپن آشپزخونه دفترچه تلفن رو بردار شماره آژانس هس

توش»

اطاعت کرد،کاری که گفته بود را انجام داد...

*****

(پناه)

یاشار با اخم نگاهش میکرد ،زبانش بند آمده بود ،یاشار پوفی کرد از روی تخت بلند شدو به سرعت از اتاق خارج شد...

پناه از موقعیت استفاده کرد،لباس را با هر جان کندنی که بود از تن بیرون کشید به حمام رفت و خستگی این چند ساعت را از جانش بیرون کرد...کارش

که تمام شد لباس راحتی پوشید و بیرون زد ،یاشار هنوز نیامده بود...با خیال راحت گوشه ای از تخت دراز کشید ،کم کم چشمهایش داشت گرم میشد که

romangram.com | @romangram_com