#چشمان_سگ_دارش_پارت_201

سمتش رفت ،حالش دست خودش نبود ،کنارش نشست ،پناه متوجه اش نشد انگار...چون هیچ عکس العمل نشان نداد،یاشار دستش را به سمت زیپ

لباس پناه برد همینکه دستش به بدن دخترک خود،پناه به خود لرزیدوفاصله گرفت ،ترسیدو دستش را روی قلبش گذاشت...

*****

(ماکان)

از خستگی گوشه ای کز کرده بود ،در خواب و بیداری سیر میکرد...ناگهان انگار صدای جیغ پناه را شنید که چشمانش راباز کردو دستش را روی قلبش

گذاشت...قلبش هر لحظه فشرده تر میشد چهره اش به کبودی میزد ،نمیتوانست نفس بکشد ،سوگل سرا سیمه از آشپزخانه بیرون دوید و به سمتش رفت

،از ترس داشت سکته میکرد ،ماکان با هر جان کندنی که بود به جیب کاپشنش اشاره کرد،سوگل با چشمانی گریان شروع کرد به گشتن جیب هایش

قوطی قرصی پیدا کرد ،سریع قرصی بیرون کشیدو به دستش داد،ماکان با زحمت آنرا زیر زبانش گذاشت و روی سرامیک سردو یخی دراز کشید...

بعداز چند دقیقه به حالت اول درآمدو تنفسش تنظیم شد دیگر از آن کبودی خبری نبود...

سوگل با ناباوری گفت:«تو...تو قلبت؟..»

ماکان حرفش را قطع کردو گفت:«چرا موندی؟! واسه چی نرفتی؟»

با بغض پاسخش را داد:«نمیتونستم با این حالت تنهات بزارم»

ماکان پوزخندی زد:«من یه عمر تنها بودم دختر،نترس بادمجون بم آفت نداره»

romangram.com | @romangram_com