#چشمان_سگ_دارش_پارت_199
پناه با ناراحتی گفت:«کجا،هنوز که مراسم تموم نشده»
_«عزیزم تو دورت شلوغه ،خوش بگذرون امشب بهترین شب زندگیته،یکی اون بیرون هست که بهم نیاز داره ،خودم اینجام اما دلم پیش اونه...نمیتونم
اینجا بند شم»
انگار میخواست یک جوری به پناه بفهماند که ماکان پشت آن در لعنتی عین مرده ای متحرک نشسته وبی مهابا اشک میریزد...با گفتن حرفهایش پناه
دستش را فشرد و با استرس گفت:«کی؟! ماک...»
سوگل دستش را روی دهان پناه گذاشت و گفت:«دیگه حق نداری اسمشم به زبون بیداری ،تو دیگه متعلق به یکی دیگه ای پناه،قبل از عقد خواستم بهت
بگم اما ترسیدم و زبون به دهن گرفتم اما دیگه نتونستم سکوت کنم ،ماکان امروز قبل از اینکه بیام اینجا اومدپیشم ،التماسم کرد بگم کجایی حالش
خراب بود پناه عین بچه ها التماس و خواهش میکرد نتونستم نگم بهش ،باهام اومد الان اینجاست ،پشت اون در...اما اون ماکانی که همیشه میدیم نیست
،شکست پناه! خورد شد ،حقش نبود ،باهاش بد کردی...بد کردی دختر...!»
اینها را گفت و به سرعت از باغ خارج شد ،پناه مات میسر رفتنش را نگاه میکرد،چه کرده بود بازندگی خودش و ماکان ؟چه برسر آینده ی خود آورده
بود؟بایک تصمیم عجولانه و احمقانه همه چیز را خراب کرد...
یاشار دستش را دور شانه ی پناه انداخت وزیرگوشش گفت:«نبینم اخم های دلبرمو»
دیگر همه چیز تمام شده بود،باید جوری رفتار میکرد تا امشب تمام شود و بگذرد ،مه دخت خانم دنبال بهانه بود تا جزء جزء کارهای پناه را چماق
romangram.com | @romangram_com