#چشمان_سگ_دارش_پارت_198
شروع خطبه توسط عاقد ،سوگل خم شدو در گوش پناه زمزمه کرد :«پناه جونم...بخدا هنوزم وقت داری ،اگه پشیمون...»
با اخمی که پناه نثارش کرد،ساکت شدو دیگر چیزی نگفت...
سه بار عاقد خطبه را خواند و منتظر ماند،همه چشمشان به دهان پناه بود ،پناه سربلند کرد در نگاه اول مادر یاشار را دید که با اخم نگاهش میکند کنارش
یاسمین ایستاده و پوزخندی نثارش میکند،در دلش آشوب بود ،انگاردر دلش رخت میشستند،از طرفی ذهنش درگیر حرفهای سوگل شده بود ،گیج بود
نمیدانست، چه کند ،دستش توسط یاشار فشرده شد،نگاهش نکرداما صدایش را شنید:«پناه چرا جواب نمیدی؟! دختر تو که کشتی منو»
چشمانش را بست باید تصمیم میگرفت مرگ یکبار شیون هم یکبار،نفس عمیقی کشیدوگفت:«بله»
یاشار نفس راحتی کشید ، بوسه ای بر پشت دست پناه نشاند،حالا دیگر محرم بودندومانعی وجود داشت ،اما هیچ حسی به این بوسه نداشت بی تفاوت
بود، لحظه ای آن شب و لبهای قفل شده ی ماکان بر روی لبهایش در ذهنش نقش بست ،اشکی از گوشه ی چشمش چکیده ،چکار کرده بود بازندگی اش
،شروع نشده داشت خیانت میکرد، همه ی کارهای یاشار را با ماکان مقایسه میکرد ،میدانست اشتباه است و گناه اما دست خودش نبود...یکی یکی می
آمدند و تبریک میگفتند،در دل این دختر خون و در دل یاشار پایکوبی بود ،بالاخره به آرزویش رسید ،پناه مال خود او شدنه کس دیگری...
سوگل پناه را درآغوش کشید و با گریه گفت:«امیدوارم خوشبخت بشین عزیزم ،من هرچی که گفتم از سر خیر خواهی بود »
پناه چشمانش را روی هم گذاشت و لبخندی زد،از هم جدا شدند،سوگل اشکش را پاک کردو گفت:«خب من دیگه باید برم »
romangram.com | @romangram_com