#چشمان_سگ_دارش_پارت_197
با اتمام حرفش دستی که در دست یاشار بود فشرده شد،برگشت نیم نگاهی به او انداخت ،یاشار سربه زیر انداخته بود و ریز ریز میخندید...
یاسمین صورتش از شدت خشم کبود شده بود ،از سمت دیگر صدای یگانه شنیده شد:«خوردی یاسمین جون؟! هسته اش رو تُف کن...دیدی زنداداشم چه
زبونی داره؟! ده تا مثل تورو میزاره تو جیبش عزیزم ،ماستتو کیسه کن »
یاسمین پوزخندی زدو گفت:«عزیزم ،این طرز حرف زدن مخصوص خواهر شوهر اس! من دختر خالتم، نه عروستون »
یاشار با صدایی محکم گفت:«بسه»
یاسمین «ایشی»گفت و دور شد ،بعداز رفتنش همه بهم نگاه کردندو باهم پقی زدند زیر خنده ،البته بجز سوگل که گوشه ای ایستاده بودو با غم نگاهشان
میکرد...دلش میسوخت برای ماکانی که هنوز بیرون از آن باغ نشسته و مبهوت به درباغ نگاه میکند...
در این گیرو دار سرو کله ی نیایش هم پیدا شد ،با لبخند و ذوقی وافر به سمت شان می آمد،دسته گل زیبایی از گل رز آبی در دست داشت همان گلهای
کاغذی که پناه عاشقشان بود...نزدیکشان که شد با خوشحالی روبه یاشار گفت :«سلام استاد ،تبریک میگم بالاخره از هفت خان رستم گذشتین»
یاشار خندید و گفت:« سلام نه بابا ،تازه از یه خانش گذشتم،هنوز کلی راه در پیش دارم»
پناه کاملا متوجه منظور یاشار شده بود ،سعی کرد خونسرد باشد و لبخند بزند ،نیایش به سمت پناه رفت و در آغوشش کشید و برایش آرزوی خوشبختی
کرد.
پناه یک سمت و نیایش در سمت دیگر ایستاده و توری گلکاری شده را روی سر یاشار و پناه نگه داشتند ،یگانه هم با خوشحالی قند میسابید ،قبل از
romangram.com | @romangram_com