#چشمان_سگ_دارش_پارت_195
تمام دلیلش برای زندگی....حالا مرده ای بیش نبود با این تفاوت که نفس میکشید وراه میرفت...
******
(پناه)
قبل از ورود به مجلس دلشوره ی عجیبی به قلبش چنگ می انداخت ،دلشوره ای که مطمئن بود ربطی به این جشن ندارد،لحظه ای قلبش در سینه تکان
خورد که انگار اتفاقی ناگوار افتاده باشد،دستش یخ زد،یاشار که دستش را گرفته بود و میفشرد لحظه ای با ترس به پناه نگاه کرد ،صورتش زیر آن گریم
سنگین باز رنگ پریدگی اش را نمایان میکرد با استرس زیرگوشش گفت:«خوبی؟! چرا دستات یهو یخ کرد دختر؟!»
پناه نفس عمیقی کشید و گفت:«خوبم چیزیم نیست ،نگران نباش»
مگر میتوانست نگران نباشد ،پناه در سرما بلرزد و یاشار آرام بگیرد محال بود ،میدانست در دل این دختر چه خبراست...
درصدر مجلس نشستند و منتظر عاقد بودند تا برسدو خطبه را جاری کندو کار تمام شود ،باغ پرشده بود از آدمهای غریبه البته برای پناه ،همه از دوستان
و اقوام یاشار بودند خودِ پناه که کسی را نداشت بجز نیایش و سوگل که آنها هم هنوز نیامده بودند ،یاد شب گذشته و بحثش با سوگل افتاد ،که میگفت
باعجله تصمیم گرفته و کارش عاقلانه نیست ،خواسته بود تا به ماکان فرصت دهد اما پناه پایش را در یک کفش کرد وگفت محال است تغییر عقیده دهد
،انتخابش یاشاراست و بس...خیال کرد سوگل از دستش عصبانی است و محال است پا در این مراسم بگذارد ،سرچرخاندو در کمال تعجب از دور دختری با
چشمان قرمزو پُف کرده دید که به او نزدیک میشد ،آمده بود، سوگل آنقدرها هم بی معرفت نبود اما چرا بااین اوضاع خراب و آشفته؟!هرقدم که به پناه
romangram.com | @romangram_com