#چشمان_سگ_دارش_پارت_194


نمیدونم چرا حتی بیارم تو همچین لباسی تصورش نکردم وإلا محال بود بزارم جای من یکی دیگه تو همچین روزی دستشو بگیره....چشمهاشو چی

دیدیشون؟! لامصب هنوزم سگ داره هنوزم پاچه میگیره ، موهای براق مشکیشو رنگ نکرده ،بهش گفته بودم عاشق رنگ مو هاشم ،گفتم دلم نمیخواد

دست بزنی بهشون...به نظرت بخاطر من اینکارو نکرده؟! »

سوگل با بغض به ماکان نگاه میکرد ،بی شک دیگر کار این پسر تمام بود...

ماکان بعداز اتمام حرفش لحظه ای باهمان لبخند سکوت کرد بعد خنده را خوردو اخمی وحشتناک جایش را پر کرد ،دست راستش را مشت کردو به

فرمان کوبید فریاد کشید و گفت:«لعنت بهت یاشار ،لعنت بهت...»

همچنان به فرمان مشت میکوبید ،دیگر واقعا به مرز جنون رسیده بود سرش را چندباری به فرمان کوبید ،سوگل با گریه و جیغ دستش را گرفت تا آرامش

کند اما فایده ای نداشت تا اینکه بالاخره با زجه روبه ماکان گفت:«تورو جون پناه تمومش کن ماکان...»

اسم پناه را که شنید ناگهان از حرکت ایستاد،سرش را به سمت سوگل متمایل کرد در سکوت خیره شد به چشمان پراز اشکش...این دختر که گناهی

نداشت چرا باید بخاطر به جنون رسیدن ماکان بترسدو رعشه به جانش بیفتد ،نگاه از سوگل گرفت ،فرمان را در دستانش فشرد،سرش را روی آن ها

گذاشت ،لحظاتی بعد شانه هایش تکان میخوردند،بی صدا اشک میریخت ،تمام زندگیش درهمین چند دقیقه نابود شده بود ،دیگر پناهی برایش نمانده بود

،خودش با دستان خود چاله ی این عشق را کند ،خودش پناه را از دست داد،با ندانم کاری ،با بیخیالی ،نمیدانست روزی خواهد رسید که پناه میشود


romangram.com | @romangram_com