#چشمان_سگ_دارش_پارت_193
متر جلوتر توقف و پارک کرد ،ماکان هم با دستان و پاهای لرزان سعی کرد ماشین را کمی دورتر پارک کند که در دید نباشد...طولی نکشید که داماد از
ماشین خارج شد همینکه برگشت چهره ی خوشحال و سرحال یاشار نمایان شد،ماکان فرمان را در دستش فشرد ،سوگل با استرس و وحشت یک نگاه به
یاشارو نگاه دیگرش به ماکان بود این دختر بیچاره هم ناخواسته وارد این جدال شده بود...
یاشار ماشین را دور زدو درجلویش را بازکرد قلب ماکان درسینه فشرده شد ،همینکه یک پای پناه از ماشین بیرون آمد صدای دست و جیغ مهمان هایی
که جمع شده بودند در فضا پر شد ، ماکان دستش را روی دستگیره گذاشت ،اما حسی ناآشنا مانع میشد ومیگفت اورا خوب برانداز کن و درد بکش...
یاشار دست پناه را گرفت و کمکش کرد تا از ماشین خارج شود ،چقدر این لباس با آن پُف زیبایش به این دخترک ریز نقش چشم و ابرو مشکی می آمد
،لبخند را که روی لبهای پناه دید دستش روی دستگیره شل شدو افتاد ،پس پناه راضی به این ازدواج بود ،قطره اشک مزاحمی از گوشه چشم کشیده اش
چکید،بعداز مرگ مادرش حالا برای مرگ عشقش اشک میریخت ،قبل از اینکه یاشار وپناه از جلوی دیدگانش محو شوند،دوباره دستش را به دست گیره
گرفت تا خواست در را باز کند، سوگل بازویش را گرفت و با التماس گفت:«نه تورو خدا نرو ماکان ،آبروریزی نکن ،مگه دوسش نداری؟! مگه عاشقش
نیستی؟! مگه خوشبختی شو نمیخوای پس خرابش نکن!بزار خوشبخت شه ،این دختر کم درد نداره ،تو دیگه درد دلش رو بیشتر نکن ،باری نباش رو شونه
هاش بخدا جون نداره ،نمیتونه تحمل کنه...»
ماکان در سکوت به روبه رویش که حالا خالی از آدم بود خیره شد،به سمت سوگل برگشت چشمانش کاسه ی خون بود بدون اینکه پلک بزند اشکها روی
صورتش روان بودند، جنون وار در میان گریه خندید و گفت :«دیدیش ؟دیدی تو اون لباس شبیه عروسکا شده بود؟! دیدی چقدر خوشگل میخندید ؟
romangram.com | @romangram_com