#چشمان_سگ_دارش_پارت_192
داری میری عروسی پناه؟! عشق من؟! دختری که سهم منه؟!»
سوگل هق و هق و گریه را از سر گرفت و سرتکان داد، ماکان اینبار با خشم فریاد زد:«آدرس»
سوگل ترسیده نگاهش میکرد ،سکته کرده بود از صدای بلندش...دوباره فریادش را شنید:«گفتم آدرس...مگه کری»
دیوانه شده بود و سوگل به شدت از خشمش واهمه داشت ، «عجب غلط کردمی »نثار خودش کرد،پشیمان بود از گفتن حقیقت باید زبان به کام میگرفت
و چیزی نمیگفت ،دست در کیفش برد ،کارتی سفید رنگ با طراحی زیبا بیرون کشید و به سمت ماکان برد ،ماکان با خشم کارت را از دستش کشید و
بازش کرد ،آتش درونش وقتی زبانه کشید که نام پناه را کنار نام یاشار دید ،وقتی با دیدن نامشان کنار هم اینطور به نقطه ی جوش میرسید با دیدنشان
کنار یکدیگر چطور میتوانست تاب بیاورد...کارت را باخشم روی داشبورد پرت کرد پایش را روی پدال گاز گذاشت ،ماشین با تیک آف بدی از روی زمین
بلند شد،سوگل با چشمانی از حدقه بیرون زده ،به روبه رویش خیره شد، ماکان به طرز دیوانه واری میراندو از ماشین های دیگر سبقت میگرفت...سوگل
خودرا گوشه ی صندلی جمع کردچشمانش را بست و شروع کرد به ذکر گفتن...
********
به آدرسی که در کارت نوشته شده بود نزدیک شدند ،ماکان از سرعت خود کاست و با چشم به دنبال محل مورد نظر میگشت ،درهمین حین ماشین
شاسی بلند سفید رنگ که باگلهای رزقرمز تزئین شده بود،از کنارش عبورکرد همینکه چشمش به ماشین خورد قلبش تکان خورد ،ماشین عروس چند
romangram.com | @romangram_com