#چشمان_سگ_دارش_پارت_191
خواهش میکنم برو...پناه رو فراموش کن...»
این را گفت و عقب گرد کرد تا سوار شود، ماکان که اصلا از حرفهایش سر در نمی آورد بازویش را چنگ زدو مانع رفتنش شد ،سوگل با چشمانی خیس
نگاهش کرد،ماکان با لحنی آرام گفت:«از چی حرف میزنی ؟ چی دیر شده؟! »
سوگل اشکهایش را پاک کرد ،پول معطلی آژانس را حساب کردو گفت که برود ،به سمت ماکان برگشت و گفت:«قول میدی آروم باشی؟! قول میدی بعد
شنیدن حرفهام دیوونه بازی در نیاری؟!»
ماکان که از همه جا بی خبر بود،سرش را آهسته تکان داد،اما خودش هم میدانست نمیتواند کنترلی روی رفتارش داشته باشد ،سوگل آهی کشیدو
گفت:«بریم داخل ماشین اینجا درست نیست با این سرو وضع بمونم وسط خیابون »
باهم به سمت ماشین رفتند و سوار شدند، ماکان منتظر به دهان سوگل چشم دوخته بود ،سوگل نفس عمیقی کشید بغض بدی به گلویش چنگ می
انداخت ،خدا خودش از دل این دختر باخبر بود ،همیشه دلش میخواست این دونفر بهم برسند اما جبر زمانه آنها را وادار به جدایی کرده بود با همان
بغض آشکارا دهان باز کردو گفت:«به کمک یاشار اون خونه رو فروخت ویاشار یه جا تو یه محله ی بهتر براش خونه خرید،چندوقت بعدهم باخانوادش
رفتند خواستگاری پناه، دختر بیچاره بخاطر ترسی که از تو داشت و دینی که به گردنش بود به یاشار جواب مثبت داد،امروز... ا وووف..امروز هم عروسیشونه
»
کلمه ی آخر را که به زبان آورد ،انگار به قلب ماکان کارد میزد،قلبش تکه تکه شده بود،با بهت به سوگل نگاه کردو گفت:«ع...عرو...سی؟! یعنی تو الان
romangram.com | @romangram_com