#چشمان_سگ_دارش_پارت_190


در ماشین نشسته و به در خانه زُل زده بود ،بالاخره انتظار به پایان رسید و سوگل از خانه خارج شد ،به سرعت در ماشین را باز کردو پیاده شد با قدمهای

بلند خود را به او رساند ،سوگل با لباس های شیک و مجلسی و آرایش زیبایی که به صورت داشت از این رو به آن رو شده بود ،قبل از اینکه در ماشین

آژانسی که منتظرش بود را باز کند با صدای خشمگین ماکان پایش قفل شد و ایستاد...

«عروسی تشریف میبرین خانم نوری؟ مبارک باشه!!»

سوگل برگشت و با چشمانی غمبار نگاهش کرد ،چرا حالا ؟ چرا درست در روز عروسی پناه آمده بود ؟! خوب میدانست دلیل حضور ماکان چیست! یافتن

پناه به هر شکلی...سکوت کردو چیزی نگفت،ماکان قدمی جلو گذاشت وبا لحن ملتمسانه ای که از او بعید بود گفت:«میدونم از جاش خبر داری ،خواهش

میکنم بهم بگو ،باور کن نمیخوام آزارش بدم ، چرا هیچکس باور نمیکنه حرفهامو؟! بابا منم آدمم یه ماهه دارم خودمو به درو دیوار میکوبم تا پیداش کنم

،چرا همه ی دنیا شمشیرشونو از رو بستن واسه من؟! سوگل تو رو خدا بگو کجاست...میخوای به پات بیفتم؟! میخوای التماس کنم ؟! فقط اشاره کن ،لب

تر کن هرچی بخوای بهت میدم ،فقط بگو پناه من کجاست!؟؟»

سوگل دقیق نگاهش کرد ،ریش و موهای نسبتاً بلند،سروشکلی ژولیده ،این پسر چه برسر خود آورده بود؟ عشق پناه این پسر رابه مرز جنون میکشید اگر

همینطور پیش میرفت ،هیچ باورش نمیشد این همان ماکان چند ماه پیش باشد ،بغض کرده بود دلش کباب شد برای دل این پسر حالا دیگر باور داشت

ماکان عاشقانه پناه را دوست دارد ،با همان بغض و نگاه اشکی رو به ماکان گفت:«چرا حالا؟ چرا امروز اومدی و افتادی به التماس!؟چرا انقدر دیر ؟ برو


romangram.com | @romangram_com