#چشمان_سگ_دارش_پارت_189
یاشار لبخندی زدو از جا برخاست ،سرپناه به همراه یاشار بالا کشیده شد،یاشار با همان لبخند گفت :«حالا حاضر شو بریم برای خرید حلقه و لباس»
باید به ساز یاشار میرقصید ،این روزها شده بود عروسک خیمه شب بازی ،اختیاری از خود نداشت...
*****
سرش را بالا گرفت و در آیینه به خود خیره شد ،یگانه به سمتش رفت گونه اش را آرام طوری که آرایشش خراب نشود بوسید وزیر گوشش گفت:« بمیرم
واسه دل داداشم که تا اخر شب باید آب شه...یعنی طاقت میاره؟!»
پناه پوزخندی زدو چیزی نگفت،باکمک یگانه ایستاد و به سمت در رفتند،در که باز شد قامت چهارشانه ی یاشار با آن کت و شلوار مشکی رنگ خوش
دوخت و پیراهن سفید و کراوات مشکی سفیدش ظاهر شد ،غمی در نگاه پناه بود ،غم از دست رفتن عشقش،غم اینکه ارزوی دیدن چنین روزی را داشت
حالا به ان رسیده بود اما با یک تفاوت ،جای ماکان یاشار ایستاده و نگاهش میکرد ،سعی کرد لبخندی بزند تا غم نگاهش پنهان شود،یاشار جلو آمد
دستش را گرفت و بوسیدزیرگوشش نجوا کرد:«قول میدم خوشبختت کنم ،همونجوری که تو با پذیرفتن این ازدواج منو به ارزوم رسوندی و خوشبختم
کردی»
پناه سکوت را ترجیح داد،میدانست لب زدنش مساویست با جاری شدن اشکهایش...
******
(ماکان)
romangram.com | @romangram_com