#چشمان_سگ_دارش_پارت_188
،میدونم که درست نیست تا قبل از سال پدرت جشن بگیریم...من به یه عقد محضری هم قانعم اما از یه طرف مطمعنم مادرم ساکت نمیشینه از طرفی
دلم میخواد اونجوری که لیاقتته ببرمت تو خونم »
پناه اخم هایش را گره زدو گفت :«اینهمه عجله برای چیه؟!»
یاشار دستی به صورت خود کشید به جلو خم شدو شمرده گفت:«نمیخواستم بهت بگم ،اما به نظرم در جریان باشی بهتره،امروز ماکان اومده بود شرکت»
پناه باچشمانی که به شدت ترسیده بود ،بی حرف به یاشار زل زد ،یاشار ادامه داد:«انگار فهمیدهمن از جات باخبرم ،شروع کرد به گردو خاک کردن ،البته
تهدیدمم کرد که اصلا مهم نیست ،تمام نگرانیم از بابت توعه پناه ،نمیخوام دستش بهت برسه ،اون آدم تعادل روانی نداره ،خودت که رفتارهاشو به چشم
دیدی،بیا هرچه سریع تر کارو تموم کنیم»
پناه سرش را زیرانداخت قطره اشک مزاحمی از چشمش سرازیر شد ،ماکان تعادل روانی نداشت؟! پس از نظر یاشار او دیوانه بود!! چه تعبیر جالبی بکار
برده بود برای احوال ماکان ،یک چیزی جور در نمی آمد،اگر ماکان او را دوست نداشت و قصدش فقط فریب پناه بوده پس چرا انقدر خود را به آب و آتش
میزد برای پیدا کردن این دختر؟! سرش را تکان داد تا فکر ماکان از ذهنش خارج شود...دیگر برای این فکرهاو حدس و گمان ها دیرشده بود،حالا قرار بود
به عقد یاشاری در بیاید که اندک علاقه ای به او نداشت ،هنوز هم مهر آن ماکان لعنتی را در دل داشت...
اهی کشیدو سربلند کرد رو به یاشار گفت:«هرکاری صلاحه انجام بده من حرفی ندارم»
romangram.com | @romangram_com