#چشمان_سگ_دارش_پارت_187

نداشت...ای کاش همان شب کارش را تمام میکرد و مهر مالکیتش را روی آن دختر میچسباند ،تا امثال یاشار جرعت به رجز خوانی نکنند در برابرش...

یاشار پوزخندی تلخ زدو گفت:«بار آخری بود که اومدی اینجا و گردو خاک کردی ،تکرار بشه دیگه به این راحتی ازت نمیگذرم حالا ام برو و دیگه پاتو

اینجا نزار»

تمام این حرفها را با خشم و اخم برزبان می آورد...

ماکان دونفری که دستش را گرفته بودند را هل داد ،به سمت در رفت ،ایستاد برگشت و رو به یاشارگفت:«حواسم بهت هست ،تهدیداتم رو فراموش نکن»

این را گفت و از شرکت یاشار بیرون زد...

دیگر بدتر از این نمیشد ،دستش به جایی نمیرسید ،پناه بدجوری دستش را در پوست گردو گذاشته بود...

سوار ماشین شد،دستانش را روی فرمان گذاشت ،کلافه بود بیشتر از همیشه...

*******

(پناه)

رودر روی یاشار نشسته و منتظر به دهانش چشم دوخته بود ،نمیدانست دلیل اضطراب و اخم های گره خورده ی این مرد چیست،اما مطمعناً دلیلی قانع

کننده دارد...بالاخره یاشار زبان دردهان چرخاند و گفت:«میخوام تا دوسه روزه دیگه مراسم عقدو عروسی رو بپاکنم»

پناه با بُهت و دلخوری نگاهش کرد ،یاشار که معنی این نگاه را به خوبی میفهمید ادامه داد:«دلم نمیخواد تورو به کاری مجبورکنم ،اما چاره ای ندارم

romangram.com | @romangram_com