#چشمان_سگ_دارش_پارت_186


بست...یاشار از پشت میز بیرون آمد و به سمت ماکان رفت دستش را به سمت مبل کشید وگفت:«بشین»

ماکان بدون توجه به حرف یاشار دستانش را از کمر برداشت و یقه ی پیراهن یاشار را در دست گرفت و فشرد

با خشم و غیض غرید:«کجاست؟! کجا قایمش کردی؟! میدونم کارِ خودِ ناجنسته!»

یاشار پوزخندی زدو گفت:«نمیفهمم چی میگی؟! از کی حرف میزنی؟!»

ماکان خشمش شعله کشید ،یاشار را به دیوار کوبید ،ابروهایش از درد جمع شده بود ،اینبار با خشم بیشتری فریاد کشید :«کثافتِ دزد ناموس ،خوب

میدونی از کی و از چی حرف میزنم؛خیال کردی منم مثل پرهام بی دست و پام که نتونم حریفت شم ؟ جوری زمینت میزنم که تا عمر داری نتونی از

جات پاشی ،میکشمت عوضی...دستت بهش بخوره میکشمت قسم میخورم زنده ات نذارم »

با دادو هوار هایش چند نفر در را باشتاب باز کردندو وارد شدند ،به زور دستان ماکان را از یقه ی یاشار جدا کردند و دو دستش را نگه داشتند ،زورش

چندبرابر شده بود انگار...

یاشار دستش را به گلویش گرفت خم شدو چندبار نفس عمیقی کشید حالش که جا آمد ،صاف ایستاد لباسش را مرتب کردو گفت:« میشه بفرمایید از

کدوم ناموس حرف میزنین جناب طلوعی؟! خواهرت؟ مادرت؟! زنت؟!کی؟!»

ماکان از اینهمه خونسردی خونش به جوش آمده بود اما نمیتوانست چیزی بگوید، لال شده بود جوابی نداشت ،حق با یاشار بود پناه که رسماً با او نسبتی


romangram.com | @romangram_com