#چشمان_سگ_دارش_پارت_185
پناه شرم کردو سربه زیر انداخت و گفت:«کوتا اون موقع!؟»
یاشار لبخندش را جمع کردو گفت:«منو ببین...گفتم به من نگاه کن»
پناه سربلند کرد و نگاهش را به او دوخت...
یاشار با لحنی محکم گفت:«تا چند روز دیگه همه چیزو تموم میکنم ،دیگه پشیمونیت فایده ای نداره »
پناه با لکنت پاسخش را داد:«ن..نه...منکه نگفتم پشیمون شدم ،ف..فقط...»
_«هیش...دیگه نمیخوام چیزی بشنوم، فقط میخوام بدونی دیگه نمیزارم از دستم بری ،محاله پا پس بکشم ،میدونم که منو نمیخوای ،میدونم که دوستم
نداری ،اما میخوامت و باید بدستت بیارم »
******
(ماکان)
ماشین را پارک کردو از ان خارج شد عصبی بود دیگر نمیتوانست صبر کند، تنها سرنخش فقط یک نفر بود ،با عجله به سمت برج بلند و شیشه ای رفت
،وارد شدو به سمت واحد مورد نظرش قدم برداشت ...زنگ در را فشرد و منتظر ماند،آبدارچی در را باز کرد و ماکان بی هیچ حرفی اورا کنار زد ،با قدمهای
بلند به سمت اتاق مدیر عامل رفت ،بدون توجه به جیغ و دادهای منشی در را با شتاب باز کرد و مقابل یاشار دست به کمر ایستاد...یاشار از جا برخاست
انگار انتظار دیدن ماکان را داشت ،با دست به منشی اشاره کرد که بیرون برود...منشی نیم نگاهی با اخم به ماکان انداخت و بیرون رفت در راهم
romangram.com | @romangram_com