#چشمان_سگ_دارش_پارت_184


پناه که تا به امروز خشم و عصبانیت یاشار را ندیده بود با بهت به چشمان عصبی اش خیره شد با دهانی نیمه باز..

یاشار دستی به صورت خود کشید و دوباره به پناه خیره شدو با دلواپسی اینبار گفت:«چیشده؟!چرا داری گریه میکنی؟!»

پناه که حالا به خود آمده بود ،سرش را زیر انداخت و چیزی نگفت ،یاشار وارد خانه شدو در را پشت سرش بست و به آن تکیه داد،روبه پناه گفت:«میدونم

بخاطر حرفها و طعنه های مادرم دلخور شدی ، منو ببخش ،ازش به دل نگیر »

سرش را بلند کرد با پشت دست اشکهایش را پاک کردو گفت:«اشکالی نداره»

یاشار رودررویش ایستاد با دو انگشت شصت و اشاره اش چانه ی پناه را گرفت و گفت:«این اشکالی نداره از اوناییه که خیلیم اشکال داره»

پناه لبخند بی جانی زدو به چشمان یاشار خیره شد و سکوت کرد...

یاشار که میخواست حال و هوای پناه را عوض کند،با نگاه و لحنی پراز شیطنت گفت:«چه موهای بلندو خوش حالتی داری؟! دُم اسبی ام که میبندی

بیشتر به چشم میادا»

پناه عقب کشید و هینی کرد ،دستی به سرش کشید و با نگاهش به دنبال روسری اش گشت ،یاشار دست به سینه ایستاد و به جنب و جوشش با لبخند

خیره ماند...سرش را تکان دادو به سمتشان رفت ،دستش را کشید و او را به سمت خود چرخاند و گفت :«دیگه دیدم ،دنبال چی میگردی؟! در ضمن قرارِ

تا چند وقت دیگه بشی مال خودم ،پس سرخ و سفید نشو»


romangram.com | @romangram_com