#چشمان_سگ_دارش_پارت_183

چیزا که بازم تصمیم باخودتونه ،حرفی نمی مونه دیگه مزاحمت نمی شیم دخترم...»

بلند شدو ایستاد ،مطمعناً بخاطر همسرش همه چیز را فیصله داد ،دلش نمیخواست این دختر بیش از این تحقیر شود ،از زبان تلخ و عین زهر همسرش

باخبر بود،میدانست نیشی زهراگین چون نیش عقرب دارد آن زبان چند سانتی اش...

******

بعداز رفتن یاشار و خانواده اش بی رمق روی سرامیک سردو یخ زده نشست ،پدرش کجا بود تا از دخترش دفاع کند و بگوید بی کس و کار نیست و پدری

دارد که مثل کوه تکیه گاه یگانه دخترش است ،کجاست تا برای زندگی دخترش تصمیم بگیرد...هق هق میزد و با ناله ،پدرش را صدا میکرد امروز زیر نگاه

های از بالا و حقیرانه ی آن زن آب شده بود اما مجبور به سکوت شد...

گوشی موبایلش به صدا در آمد ،بی حوصله همانجا سرجایش نشست ،حوصله ی هیچکس را در این اوضاع نداشت...چند دقیقه ای همانطور نشست و کاری

نکرد؛ اما صدای موبایلش قطع نمیشد ،به زور بلند شدو به سمت آشپزخانه رفت ،باید خود را مشغول میکرد... ظروف را شست همانطو ر هم آرام و بی صدا

اشک میریخت...

با صدای زنگ در که پشت هم به صدا در می آمد شیر آب را بست و سراسیمه بدون اینکه روسری سر کند به سمت در رفت ،کسی که پشت در بود از

زنگ زدن ناامید شد حالا بدون توجه به واحدها و همسایه های دیگر به در میکوبید،پناه در را باشتاب باز کرد ،یاشار با دیدن پناه نفس آسوده ای کشید

عصبی گفت:«چرا هرچقدر زنگ میزنم جواب نمیدی؟! دلم هزار راه رفت »

romangram.com | @romangram_com