#چشمان_سگ_دارش_پارت_182
بعداز گفتن این حرف ،نگاهی پراز خشم به یاشار انداخت ،از ماجرا بیخبر بود و یاشار او را در جریان نگذاشته بود اینکه هیچ کس و کاری ندارد،پس درست
حدس زده بود ،این دختر بی کسو کار تراز این حرفها بود... تقریبا تنهای تنها.
یاشار سربه زیر انداخت و چیزی نگفت ،اینبار اردشیر خان سر حرف را بارکردو گفت:«الان موضوع مهم تر اینه که پسر من تورو دوست داره دخترم ،من
فقط میخوام بدونم ،توام به همون اندازه میخوایش؟! بچه بازی که نیست بحث یه عمر زندگیه..»
پناه با شرم سرش را زیر انداخت چه میگفت؟! میگفت عاشق کس دیگریست اما به اجبار زمانه حاضر شده به چنین ازدواجی تن بدهد؟! برای جبران الطاف
یاشار و عذاب وجدانی که دارد میخواهد اورا به مراد دلش برساند؟! سرش را بلند کردو به یاشار نگاه کرد ،یاشار چشمان منتظرش را به دهان پناه دوخته
بود ،با لکنت پاسخ پدرش را داد،همانطور که نگاهش به نگاه نگران یاشاردوخته شده بود :«ب..بله..»
یاشار لبخندِ کجِ غمگینی کنج لبش جاخشک کرد انگار او هم میدانست که پناه مجبور به گفتن چنین جوابی شده است ،خوب میدانست پناه علاقه ای به
او ندارد...
باز مادرش با طعنه به حرف آمد:« من دلم میخواد کسی که زن پسرم میشه ،لیاقت خودش و چنین خانواده ای رو داشته باشه...تو این لیاقتو داری؟»
به وضوح توهین کرده بودبه این دخترک...بغضی راه گلویش را برای نفس کشیدن بسته بود ،نمیتوانست به این زن بی احترامی کند ،سکوت را ترجیح
داد،سکوت عجیبی حاکم بود ،باز این پدر یاشار بود که سکوت را شکست:«مطمعناً شما قبلا حرف هاتون رو باهم زدین ، فقط می مونه بحث مهریه و این
romangram.com | @romangram_com