#چشمان_سگ_دارش_پارت_181
یاشار سبد گل را بدست پناه دادو گفت:«سلام عرض شد خانم،بفرمایید خدمت شما»
بعد به سمت یگانه برگشت و گفت:«به جای اینکه خواهر شوهر بازی در بیاری و هوای داداشتو داشته باشی ،رفتی تو جناح زن داداشت؟»
ریز ریز خندیدندویگانه گفت:«بریم که الانه مامان صداش در بیادا»
پناه سینی چای را مقابل مادر یاشار گرفت و آهسته بفرماییدی گفت،زن با اکراه دستش را دراز کردو فنجان چایش را برداشت و بدون تشکری خشک و
خالی روی میز گذاشت وبه مبل تکیه زد پناه که انتظار این برخورد را نداشت باز بخاطر یاشار نادیده گرفت و به بقیه چای تعارف کرد،نشست دقیقا رو به
روی یاشار...مادرش با همان اخم گفت:«پدرو مادرت فوت شدن ،خانواده ای ،عمویی ،عمه ای ،خاله ای...نداری؟! اینجوری که نمیشه...شوخی که نیست
باید یه بزرگ تر تو این مجلس حضور داشته باشه»
یاشار سرفه ای کردو به مادرش اشاره زد تا ادامه ندهد مادرش پشت چشمی برایش نازک کرد تمام این حرکات زیر ذرّه بین پناه بود ،حالا دیگر فهمیده
بود که مادر یاشار راضی به این وصلت نیست ،با همان صدای آهسته اش پاسخ مادر یاشار را دادو گفت:«بله درست میگین اما من کسی رو ندارم ،یعنی
دارم اما بنا به دلایلی باهم در ارتباط نیستیم،به همین خاطر....»
مادر یاشار حرف پناه را قطع کردوگفت:« یعنی تک و تنها زندگی میکنی؟!»
romangram.com | @romangram_com