#چشمان_سگ_دارش_پارت_180


خواستگاری اش بیاید ،اما صدحیف که همیشه آنی که ما میخواهم نمیشود...

صدای زنگ در او را از جا پراند، دلهره ی بدی به قلبش چنگ می انداخت ،چادر نازکی بر سر انداخت ،نفس عمیقی کشید و به سمت آیفون رفت بدون

اینکه به تصویر درون آن نگاهی بیاندازد دکمه اش را فشرد، طولی نکشید که زنگ آپارتمان به صدا در آمد خونسردی اش را حفظ کرد نفس عمیقی کشید

و در را باز کرد ،به محض باز کردن در با چهره ی مغرور و عبوس زنی روبه رو شد تا آن لحظه سعی میکرد خونسرد باشد اما با دیدن آن زن ناخودآگاه

دلشوره اش شدت گرفت ،حس خوبی به این زن نداشت سلام آرامی داد وبفرماییدی گفت،زن اول در چهره اش دقیق شد ،جواب سلامش را به آرامی دادو

وارد شد، بعد ازآن مردی میانسال با موهایی یکدست جوگندمی جلوی دیدگانش ظاهر شد،انگار یاشار رودررویش ایستاده اما با اختلاف سنی بیشتر ،چقدر

این پدرو پسر شبیه بهم بودند...مرد بر خلاف آن زن عبوس و اخمو ،لبخندی بر لب داشت ،بی شک یاشارو یگانه مهربانی شان را از این مرد به ارث برده

بودند ،بالاخره صدایش را شنید :«سلام دخترم ،حالت خوبه ؟!»

تشکری کردو سربه زیر انداخت،بعداز آن یگانه با جعبه ی شیرینی در دست جلو آمد و صورت پناه را بوسید و گفت:«سلام زن داداش »

پناه لبخندی زد و پاسخش را با مهربانی داد، صدای یاشار از پشت آن سبد گل بزرگ و زیبا پر از گل های رز صورتی و قرمز رنگ به گوش هر دو دختر

رسید :«ای بابا پس کی نوبت من میشه؟!»

قبل از اینکه پناه چیزی بگوید،یگانه برگشت و گفت:«وا داداش ، چقدر هولی!؟»


romangram.com | @romangram_com