#چشمان_سگ_دارش_پارت_179

ماکان بانی خیر شدو پناه از آن محله و خانه کوچ کرد و به منطقه ای بالاتر نقل مکان کرد البته با کمک خود یاشار، همانطوری که پناه گفت،پول آن خانه

برای خرید خانه ی جدید کم بود وبه آن نمیرسید ،باقی پول را یاشار پرداخت کرد ،مقداری پول هم در حساب پناه ریخته بود تا در این مدت بتواند با آن

امرار معاش کند،خوب میدانست که پناه دختریست مغرور و محال است صدقه بپزیرد ،گرچه یاشار هیچوقت قصدش صدقه دادن نبودونیست ،مجبور شد

دروغ بگوید که این پول مابقی پول خانه ایست که فروخته...

رسیدند اول از همه یگانه با ذوق از ماشین پیاده شده ،عاشق پناه بودو حالا همه این را میدانستند ،هر دو دختر روحیه ای شبیه بهم داشتند ، انقدر باهم

عَیاق شده بودند که در اولین دیدارشان کاملا یاشار را از یاد بردند و داد این پسر را در آوردند...

مه دخت خانم آخر از همه پیاده شد ،هیچ دلش راضی نبود قدم در ان خانه بگذارد ،با اکراه پیاده شده و کنار خانواده اش قرار گرفت...

*******

(پناه)

استرس بدی تمام وجودش را در برگرفته بود ،از آیینه نگاهی به لباسش انداخت دلش نمیخواست تا سال پدرش لباس مشکی را از تنش بیرون بیاورد ،اما

امروز بخاطر یاشاری که اینهمه به او مدیون بود باید این کار را میکرد ،مطمعن بود که پدرش هم راضی به این کار است...آرایش ملایمی هم مهمان صورت

زیبایش کرده بود ،معمولا آرایش نمیکرد اما امروز باید خوب و شیک ظاهر میشد...

به چهره اش زُل زد لبخندی زد اما خیلی زود لبخند جایش را به غمی آشکارا داد،چقدر دلش میخواست امروز بجای یاشار،ماکان زنگ در را بفشارد و به

romangram.com | @romangram_com