#چشمان_سگ_دارش_پارت_178
ماکان فشار انگشتانش را بیشتر کرد ،چند لحظه بعد بازویش را رها کرد، لبخند کجی کُنجِ لبش نشست و گفت:«اره راست میگی ،داری همه ی اینارو به
چشم میبینی ،اما اینم ببین که دارم خودمو به آب وآتیش میزنم برای یه دختر دیگه ،میفهمی یه دختر دیگه به غیراز تو پس لذت نبر ،آتیش بگیر بسوزو
جزغاله شو...بازم اونی که باخته تویی بازم اونی که سرش بی کلاه مونده تویی ،قسم خورده بودم اونیکه پناهم رو ازم گرفتو زنده نذارم ،الان میزنم زیر
قسمم، باید زنده باشی و به چشم ببینی که چطور بدستش میارم »
لال کرده بود نادیا را با همین چند کلمه..
********
(یاشار)
مادرش با غیض در ماشین را بهم کوبید ،اردشیر خان و یاشار همزمان برگشتند وبه عقب نگاه کردند،مه دخت خانم بدون توجه به بقیه سرش را چرخانده
و به بیرون خیره بود ،دلش راضی به این ازدواج نبود اما نمیخواست کاری کند پسرش بیش از این رودر رویش بایستد و همسرش هم از او جانب داری
کند،پیش خودش گفته بود که میرود و خودش دخترک را سرجایش مینشاندو به او میفهماندکه لقمه ی گنده تر از دهانش برداشته....
یاشارماشین را به حرکت درآورد ،ابتدا به سمت گل فروشی رفت ،سبد گلی که قبلا با کلی وسواس و سلیقه انتخاب کرده بود را گرفت و به ماشین برگشت
آن رابه دست یگانه داد و به سمت خانه ی پناه حرکت کرد ،هیچ دلش نمیخواست که مادرش درآن خانه به خواستگاری پناه برود ،خدارا شکر کرد که
romangram.com | @romangram_com