#چشمان_سگ_دارش_پارت_177

ماکان فارغ از التماس های نادیا پوزخندی زدو گفت:« دختری که غرور نداشته باشه و خودشو دو دستی تقدیمِ یه پسر کنه ،لیاقت کلفتی خونه ی من رو

هم نداره»

این را گفت و برگشت تا به راه خود ادامه دهد،هیچ از این دختر خوشش نمی آمد ،دختری که ادعا میکرد سالهاست مهر ماکان را در دل دارد و عاشقانه او

را میپرستد، چند قدم مانده بود که به ماشینش برسد اما با صدای نادیا ،پاهایش قفل سنگ فرش ها شد و ایستاد...

_«آره راست میگی، لیاقتت یکیه مثل همون دختره ی غربتی که با شنیدن چهارتا حرف گذاشت و رفت ،راحت ازت گذشت اقای ماکان طلوعی...خوشم

اومد خوب گذاشت تو کاسه ات ،تویی که همه ی دخترای دورو برت رو میزاشتی سرکار و بعداز چند روز مثل یه اشغال پرتشون میکردی دور،حالا کاسه ی

چه کنم چه کنم دست گرفتی ،دوره افتادی تا پیداش کنی ،قربونش برم خوب خداییه، همچین بی صدا زدت که هیچکس صداش رو نشنید اما گوش تو

یکی هنوز داره زنگ میزنه از صدای بلندش...»

ماکان همانطور که پشت به او ایستاده بود ،دستانش را مشت کرد ،این دختر بدجوری آتش به جانش انداخته بود،با خشم و غیض برگشت و به سمت نادیا

رفت ،بازویش را در دست گرفت و از لای دندان های قفل شده اش غرید:«پس کار تو بود آشغال؟!»

نادیا که چشمانش را از درد بسته بود، به خود مسلط شد ،چشمهایش را بازکرد،پوزخندی زدو گفت:«گَهی زین به پشت وگَهی پشت به زین ،آره این همه

التماس کردم و به پات افتادم ،پَسم زدی و بهم پشت کردی و چزوندیم ،حالا نوبتی ام که باشه نوبت منه شاه پسر،حالا منم که دارم بالا پایین پریدناتو ،لَه

لَه زدناتو میبینم ولذت میبرم»

romangram.com | @romangram_com