#چشمان_سگ_دارش_پارت_176
دنبالش بگردم»
آرش بلند شدو رودر رویش ایستادو گفت:«کجا؟!کی؟»
«پیش همونی که اون روزکنارش دیدی»
_«مگه میشناسیش؟!»
پوزخندی زد:«فک کن نشناسمش!»
این را گفت و با عجله از پله ها پایین رفت دستش به دستگیره رسید در را باز کرد به محض باز شدن در با شخصی سینه به سینه شد ،نگاهشان که بهم
گره خورد ،فاصله گرفت و نفس پر حرصش را بیرون فرستاد ،بدون توجه به لبخندش و سلامی که گفت،مسیر کج کردو به سمت ماشینش رفت ،بین راه
دستش کشیده شد ،با بی حوصلگی برگشت و به آن دو گوی سبز رنگ خیره شد...
_«کجا میری ماکان؟! میخوام باهات حرف بزنم»
با خشم پاسخش را داد:«من حرفهام رو بهت زدم ،حوصله ی شنیدن حرفهای تکراریت رو هم ندارم ،حالا گورتو گم کن که تو بد موقعیتی پیدات شده»
نادیا نگاه گریانش را به چشمان مشکی رنگ و پُر از خشم ماکان دوخت و گفت :«چرا انقدر بی رحمی!؟ چرا هرکاری میکنم به چشمت نمیام ؟ منکه
گفتم حاضرم با همه چیز کنار بیام ،فقط کنارم بمون منو پس نزن لعنتی»
romangram.com | @romangram_com