#چشمان_سگ_دارش_پارت_175
خون در صورتش جاری شده بود ،از شدت عصبانیت و حرص صورتش به کبودی میزد ،دستش را عقب کشید و روی میز گذاشت منتظر به دهان آرش
چشم دوخت،آرش پیراهنش را مرتب کرد وگفت:«چندروز پیش دیدمش ،اومده بود اینجا»
کور سوی امیدی در دلش روشن شد ،پس هنوز ماکان را از یاد نبرده،آرش ادامه داد:«اما تنها نبود بایه پسر و یه دختر دیگه اومده بود »
این را که گفت ،ماکان دستانش را مشت کرد و گفت:«کی بود؟ شناختیشون؟!»
_«نه از مشتری هام نبودن، یک ساعتی نشستن و بعدشم رفتن،اما پناهی که من اونروز دیدم ،مثل همیشه نبود»
ماکان با تردید پرسید :«چطوری بود؟»
_«معلوم بود زورکی لبخند میزنه،خیلی هم لاغر شده بود ،زیر چشماش گود افتاده بود...چیشده پسر ؟!حالا که دیدمت مطمعنم بینتون یه اتفاقایی
افتاده!!!واسه خاطر همینه که اومدم و سین جیمت کردم ،بگو ماکان ،تو خودت نریز پسر»
لاغر شده بود؟ مگر جانی داشت که حالا لاغر هم شده باشد!؟ چه کرده بود با این دختر ،ماکان چه برسر این دخترک آورده بود ؟ کاش همان ماکان
همیشگی بود..همان ماکانی که رنج و درد و التماس دخترها برایش لذت بخش بود ،بازیچه شدنشان برایش تفریحی بیش نبود، اما دیدن یک قطره اشک
پناه...ذره ذره ی جانش را میگرفت، طاقت بغض و ناراحتی اش را نداشت،اما حالا باید از زبان آرش بشنود آب شدن و گود افتادن پای چشمش را..!
بی طاقت از جایش بلند شد ،نگاه غمگین و پر حرفش را به چشمان آرش دوخت وگفت:«بد کردم آرش ،بدون اینکه بخوام آزارش دادم ،اولش یکی بود مثل
بقیه برام اما بعدش...اوووف ،یک هفته اس دارم در به در دنبالش میگردم ،اما دریغ از یه نشونی،حالا که گفتی دیدیش میدونم که باید کجا و پیش کی
romangram.com | @romangram_com