#چشمان_سگ_دارش_پارت_174


سکوت ماکان را که دید با تردید باز زبان در دهان چرخاند و گفت:«میخوام یه چیزی بپرسم ،اما خواهشاً سگ نشو،باچه نگیر..»

ماکان نیم نگاهی به او انداخت ،نفسش را فوت کرد با سکوتش به آرش اجازه ی پرسیدن داد...آرش با زبان لبهایش را تر کرد و گفت:« این حالت مربوط

به اون دخترِ؟»

ماکان سربلند کردو بی مهابا گفت:«کدوم دختر؟!»

_«پناه!!»

ماکان چند لحظه خیره نگاهش کرد نفس عمیقی کشید به صندلی تکیه داد و گفت:«بیخیال»

_« ازش خبر داری؟!»

ماکان تکیه اش را از صندلی گرفت ،به جلو خم شدو گفت:«چطور؟! مگه تو ازش باخبری؟!»

آرش سرش را زیر انداخت ،انگار چیزهایی میدانست اما برای گفتنش تردید داشت ،ماکان عصبانی شد از پشت میز همانطور که نشسته بود دست راستش

را به سمت یقه های پیراهن آرش برد وآنرا در مشتش گرفت و فشرد ،اورا به جلو کشاند و از زیر دندان های قفل شده از حرصش گفت:«دِ بنال لعنتی

،ازش خبر داری؟!»

آرش که انتظار این حرکت از ماکان را نداشت با چشمانی گشاد شده از تعجب خیره نگاهش کرد و گفت:« باشه میگم ،ول کن یقه رو ،چته پسر؟!»


romangram.com | @romangram_com