#چشمان_سگ_دارش_پارت_173
ماکان انگشتانش را شانه وار درون موهایش فرو بردو گفت:«به توچه ؟مفتشی؟!»
آرش پوزخندی زدو گفت:«بعد یه هفته پیدات شده ،زبونتم که از همیشه تلخ تره»
ماکان که اصلا حوصله ی بحث و جدال با آرش را نداشت ،از جا برخاست و گفت:«اُکی داداش میرم که بیشتر از این زبون تلخم ،روزتو زهر نکنه»
همینکه خواست از کنار آرش بگذرد ،آرش ایستاد و مچ دستش را گرفت و گفت:«کجا؟! بشین ببینم چه مرگته؟!»
«ولم کن آرش اصلا حوصله ندارم ،بدجور خط خطی و داغونم»
_«باشه اقای داغون بشین ، کاری با حوصله ات ندارم »
ماکان بااخم نگاهش کرد،عقب گرد کردو دوباره سرجایش نشست...آرش هم نشست و مستقیم به چشمان ماکان زُل زدو گفت:«اولین باری که با این
ریخت و قیافه دیدمت درست ده ساله پیش بود ،روی همین میز با همین حال آشفته...»
ماکان که اصلا از آن روزها دل خوشی نداشت با غیض گفت:«شروع نشده تمومش کن آرش»
آرش بدون توجه به حرف ماکان ادامه داد:«چرا بعد ده سال باید این ریختی ببینمت؟ نکنه باز همون اتفاق تکرار شده؟ بازم....»
ماکان دستش را روی میز کوبیدو حرفش را قطع کرد:«بهت میگم خفه شو ،نمیخوام حتیٰ یک کلمه دیگه در مورد اون سالها بشنوم فهمیدی؟!»
آرش نگاهی به دورو برش انداخت ،دلش نمیخواست مشتری های کافه توجهشان به این دو نفر جلب شود،دستانش را تسلیم وار بالا بردو گفت:«باشه
داداش باشه...عصبانی نشو...من فقط نگرانتم همین!!»
romangram.com | @romangram_com