#چشمان_سگ_دارش_پارت_172
روی خانه اش ایستادو به درش زُل زد تا شاید لحظه ای او را ببیند ،اما خیالی خام بود دیدنش...همین امروز فهمیده بود که خانه را فروخته و برای همیشه
رفته است...
*******
پارک کردو از ماشین بیرون زد،به سمت کافه ای که قبل از جدایی با پناه همیشه اورا به اینجا می آورد رفت...قبل از او دختران زیادی به عشق دیدن
ماکان پا به اینجا میگذاشتند،اما پناه تنها دختری بود که ماکان بخاطر دیدن لبخندِ وشرم دخترانه اش و گلگون شدن گونه هایش او را به اینجا می آورد و
سربه سرش میگذاشت...یاد اولین روزی که اورا به زور به اینجا آورده بود اُفتاد آهی کشید،چقدر زود دیر میشود،چرا قدر این دختر را ندانست؟؟ چرا زودتر
از اینها نفهمید که اسم این حس لعنتی چیزی نیست جز«عشق»...
در را آرام باز کردو وارد شد، بدون توجه به کسی به سمت همان میز همیشگی اش رفت و پشتش نشست ،دستانش را روی میز قرار داد و سرش را پایین
کشید و روی آنها گذاشت و آهی عمیق کشید، دستی روی شانه اش نشست با بی حوصلگی سرش را بالا گرفت و با چهره ی درهم آرش مواجه شد... بدون
حرف بهم خیره بودند،آرش پوفی کرد،صندلی را عقب کشید و روبه رویش نشست ،بدون سلام و احوال پرسی همیشگی اش با این رفیق دیرینه با اخم
هایی درهم گفت:«معلوم هست یه هفته کجا غیبت زد؟! واسه چی هرچی زنگ میزنم جواب نمیدی ؟ این چه سرو ریختی واس خودت ردیف کردی؟هوی
باتوام یابو»
romangram.com | @romangram_com