#چشمان_سگ_دارش_پارت_171

فراری شده است...

ماکان که سکوت سوگل را دید ،خشمگین غرید:« چرا لالمونی گرفتی ؟؟مگه باتو نیستم دختر؟؟ پناه کجاست؟»

به خود جرعت دادو سربلند کرد نفس عمیقی کشیدو گفت:«من چه میدونم کجاست؟! شما که باید بهتر بدونین! چرا آمار اونو از من میگیرین؟!»

ماکان که متوجه طعنه ی سوگل شده بود سینه به سینه ی این دختر ایستاد ،صورتش از شدت خشم به کبودی میزد،سوگل بادیدن چهره ی ماکان هینی

گفت و به دیوار مجاورش چسبید ،ترسیده بود...قبل از اینکه ماکان دهان باز کندو چیزی بگوید ،صدای پرهام از پشت سرش شنیده شد:«چه خبره اینجا؟!

ماکان!؟ چته باز؟»

ماکان دستی به پشت گردنش کشید بدون اینکه برگردد و پاسخی به پرهام بدهد ،انگشت اشاره اش را به سمت سوگل گرفت و گفت:«وای بحالت اگه یه

روز بفهمم از جاش خبر داشتی و بهم نگفتی، ظرفیتم تکمیله تکمیله دختر، بخوای بازیم بدی و دورم بزنی و به رفیقت کمک کنی جوری تلافی میکنم که

نفهمی از کجا خوردی ،فهمیدی یانه؟!»

حرفهای آخرش را با فریاد میگفت ،سوگل با ترس سرش را بالا و پایین برد...ماکان از شرکت بیرون زد و به سمت ماشینش حرکت کرد ،از شدت عصبانیت

لگدی محکم نثار چرخ ماشین بیچاره کرد ،با زمین و زمان سر جنگ داشت ،یک هفته همه جارا به دنبال این دختر گشت یک هفته ی تمام زجر کشید

،بد دردی بود درد دوست داشتن ،آری دوستش داشت ،ماکانی که دخترها را بازیچه میکردو از ملعبه ی دست ساختن آنها لذت میبرد حالا دلش گیر کرده

بود....دلش گیرِ پناه بود ،همان دختر چشم مشکی ریز نقش ،همان دختری که مظلوم بود ولی به وقتش زبانی مثل نیش مار داشت...یک هفته تمام روبه

romangram.com | @romangram_com