#چشمان_سگ_دارش_پارت_170
آن نمایان شد ،به محض دیدن ماکان آنهم با سرو وضع شلخته و نامرتب با تعجب خیره اش ماند ،ماکان اخم هایش را در هم کشیدو گفت:«میخوای تا
خودِ صبح همینطوری بهم زل بزنی؟!»
سوگل به خود آمدو سلام آرامی گفت و کنار رفت تا ماکان وارد شد...
باورش نمیشد این همان پسر شیک و خوش تیپی باشد که همیشه لبخند به لب داشت هرروز به اینجا می آمدو سربه سر همه میگذاشت حتیٰ پرهام
جدی و خشک هم حریفش نبود و تسلیمش میشد.
حالا بعداز یک هفته آمده بود آنهم با این سرو شکل...
ماکان وارد شد ،چند قدم برداشت ،ناگهان ایستاد و به سمت سوگل برگشت ،با همان اخم وحشتناک رو به او گفت:«توازش خبر داری درسته؟!»
سوگل با تعجب گفت:«ازکی؟»
ماکان پوزخند تلخی زد جلورفت و روبه رویش ایستاد وگفت:«از همونی که الان یک هفته است نیست شده...آب شده و رفته تو زمین ،همونی که کاری که
بهش احتیاج داشت رو ول کرد و رفت بدون اینکه به کسی چیزی بگه...همونی که تو همون روز اولی که پاشو تو این شرکت گذاشت شد عزیز دل همه و
رفیق جینگ جنابعالی...بازم بگم یا شیرفهم شدی؟!»
سوگل سرش را زیر انداخت ،نمیدانست چه بگوید ،به پناه قول داده بود ،چیزی به ماکان نگوید ،از اینکه همدیگر را میبینند!از اینکه پناه از دست ماکان
romangram.com | @romangram_com